رمان راز دلبند نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1101
خلاصه رمان : رایحه دختری است که در خانوادهای سختگیر بزرگ شده و رابطه خوبی با پدر و برادرش ندارد. او در دانشگاه رشته طراحی میخواند و به دلیل استعدادش از طرف استادان مورد تشویق قرار میگیرد. در همین دانشگاه، پسری به نام پیمان حضور دارد که رایحه به شدت به او علاقهمند میشود و به صورت مخفیانه با او وارد رابطهای میشود. اما زمانی که دیگران از رابطه آنها مطلع میشوند، رایحه پی میبرد که پیمان با نیت انتقام به او نزدیک شده است، و دلیل این انتقام موضوعی است که در ادامه داستان آشکار خواهد شد.
قسمتی از داستان رمان راز دلبند
جوابی ندادم و حس میکردم اگر حرفی بزنم، باز بغض میکنم. با اینحال سینی چای را برداشتم و به خانه برگشتم. نمیخواستم باز چشمان اشکی ام را ببیند و نمیخواستم انقدر بدبخت بیچاره به نظر بیایم. اگرچه… از سر و رویم نمیبارید؟! سینی را روی سینک گذاشتم و به سرویس رفتم. آنقدر صورتم را با آب یخ شستم، تا آثار ضعف و گریه از صورتم پاک شود. من قوی تر از آن بودم که بی خانوادگی من را بشکند! لوسیونی که با سلیقه ی خودش برایم خریده بود را برداشتم. عطر یاسش را بو کشیدم. چقدر دوستش داشتم. من نیاز داشتم یکی برایم ارزش قائل شود و چیزهای دوست داشتنی بخرد؟ اینطوری ضعیف به نظر نمی آمدم؟ لوسیون را به آرامی به شکمم کشیدم. مخصوص پوست شکمم بود که ترک نخورد…
و من اگر کسی که به فکر پوست شکمم بود را دوست میداشتم، گناه بود؟ روی تختی که برایم خریده بود دراز کشیدم و پتوی سبک را تا زیر سینه هایم بالا کشیدم. به دیوار روبه رو خیره ماندم. حسهایم باهم در جنگ بودند و من بین هزاران حس گیر افتاده بودم. احساس سبکی میکردم… احساس شرم میکردم… احساس حقارت میکردم… احساس تنهایی… بی کسی… بی ارزش بودن… ضعیف بودن… احساس راحتی… ناراحتی… بغض… آرامش… احساس مهم بودن برای کسی… بی اهمیت بودن برای کل دنیا! چشمانم روی هم افتاد. احساس نیاز به بودنش… احساس خجالت از بودنش… احساس کمبود… یک دنیا کمبود… احساس خستگی و ناتوانی و ترس و… دقیقه ها گذشت تا حضورش را در اتاقم حس کردم.
حتی برای این حس هم درد میکشیدم. آن طرف تخت پایین آمد و فهمیدم که روی تخت نشست. چانه ام جمع شد. قلبم تمام حسها را پس زد و حالا فقط میخواست که او باشد و بس! دستش روی صورتم آمد و آرام موهایم را از صورتم کنار زد. و همانطور موهایم را نوازش کرد و دم گوشم پچ پچ کرد: -من اینجام… من پیشتم رایحه ی بهشتی… راحت بخواب. هیچ نگفتم و همین بودنش برایم یک دنیا بس بود. فقط همینطور پیشم میماند! و نوازشش آنقدر برای روح خسته و بیتابم آرامش بخش بود که تمام فکرها از سرم پر بکشد و دلم آرام بگیرد. این نوازش ها و این بودنش خلسه آور بود… و چقدر ازش ممنون بودم که دریغ نمیکرد… تا جایی که میان نوازش هایش به خواب رفتم. وقتی به خود می آمدم، میدیدم که غرق فکر شده ام.
در اکثر مواقع خودم را غرق در فکر و خیال پیدا میکردم. این اواخر فکرها بیشتر شده بود و هرچه میگذشت، بیشتر هم میشد. از یک طرف گذشته، از طرفی حال و زندگی عجیب فعلی، و از طر دیگر آینده! و هرکدام از اینها میتوانست ساعت ها فکرم را درگیر کند و روانم را به کل به هم بریزد. گذشته رها نمیشد. لعنتی با هر تلنگری خودنمایی میکرد. از هر سوراخی سرک میکشید و دست میگذاشت روی آرامشم! به تک تکشان که فکر میکردم، ته دلم دوست داشتم ازشان خبری بگیرم. چرا؟! چرا باید پیگیر خانواده ای باشم که بیش از یک سال من را دور انداختند و هیچ خبری از من نگرفتند؟!! اما خب… راحله که نمیخواست! الان راحله چه کار میکرد؟ امیرحافظ عزیزم… چقدر دلم برایش پر میکشید.