رمان از پیله تا پرنا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1598
خلاصه رمان : همه پیلهها سرنوشتی چون پروانه ندارند؛ بعضی در دل شرایط دشوار و سختیهای زندگی به جوش و خروش میافتند و در نهایت به زیبایی چون پرنا، ابریشمی زینتی، تبدیل میشوند. اگرچه داستان زاده تخیل نویسنده است، اما پشت هر اتفاق آن، تحقیقات عمیقی انجام شده است تا اطمینان حاصل شود که خوانندگان اطلاعات صحیحی دریافت میکنند. تشابهات اسمی کاملاً اتفاقی هستند.
قسمتی از داستان رمان از پیله تا پرنا
اما این بار انتخابم را کرده بودم نمیخواستم آرزوهایم را با دستان خود به دار بیاویزم و بعد هم بالای سر مزارشان بنشینم و اشک بریزم و بعد از مدتی آرزوهای پوشالی را جایگزین آنها کنم باید آنچه دوست داشتم را به چنگ می آوردم تا بعدها مجبور نباشم به چیزهایی که به دست می آوردم، علاقه ی زوری پیدا کنم میخواستم بروم همه جای دنیا را ببینم علم و تجربه کسب کنم و بعد به کشور عزیزم برگردم و دانشم را صرف کمک به ملت خودم بکنم. البته این روزگار تنگ نظر هیچ چیزی را بدون پرداختن بهای آن به تو نمیبخشد میدانستم که باید از حرف مردم و مخالفت های خانواده پل رقصانی بسازم برای رسیدن به اهدافم زندگی موهبتی بود که فقط یکبار به من اهدا شده بود و دکمهی بازگشت به عقب هم نداشت.
پس بهتر بود خودم به تنهایی برای آن تصمیم میگرفتم تا بتوانم راحت تر عواقبش را هم بپذیرم. آدمی که خودش زمین می خورد کمتر گریه میکند. بدون مخالفت و تندی با ،مادر به بهانه ی تعویض لباس صحنه را ترک کرده و راهی اتاقم شدم برای بار صدم پشت دستم را داغ کردم تا بار دیگر مادرم را برای درد و دل در این مورد انتخاب نکنم از یک مخالف دو آتیشه انتظار نکنم، از یک مخالف دوانی تشویق داشتم! پنجره ی اتاق را باز کرده و لباس های بیرون را از تن کندم و بعد روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شدم از فکر اینکه به زودی این اتاق و بدتر از آن عزیزانم را نخواهم دید، بغض راه نفسم را گرفت مثل تمام این چند وقت گذشته تا حرف و فکر رفتن به میان می آمد، سروکله ی این بغض سمج هم پیدا میشد انگار نافشان را باهم بریده بودند
لب های بیچاره ام دوباره اسیر دندان هایم شد تا مانع باریدن چشمانم شوند. آرزوهای پردردسر چه ها که بر سر من نمی آوردند. دلم حرف زدن میخواست حرف زدن برای کسی که نه قضاوتم کند و نه حتی راه حلی برای مشکلاتم ارائه دهد؛ فقط بشنود و بشنود برای این منظور، دو گزینه بیشتر نداشتم برادرم یاشار یا دوستم مهشید انگار به جای این همه تلاش برای متکی به خود بودن و نداشتن چشم طمع به حمایت دیگری آب در هاون کوبیده بودم وگرنه چرا باید وقتی مادر این چنین پشت آرزوهایم را خالی میکرد تا این حد دلگیر و آشفته میشدم؟ حالا که از یک همخون رنجیده بودم شاید شفقت همخون دیگری می توانی تیایه تی برداشته و شماره ی یاشار را گرفتم بلافاصله رد تماس داد. حتما در مطب بود
و در حال ویزیت بیمار برای اینکه یک نگرانی بیجهت و بی مورد به دغدغه هایش اضافه نکرده باشم و در زمان اوج کارش مجبور نشود خودش با من تماس بگیرد برایش پیام فرستادم « سلام داداش کار خاصی نداشتم. شب اومدی خونه میبینمت. گزینه ی بعدی مهشید بود. با همان بوق اول، صدای سرحالش در گوشی پیچد – سلام خانم مهاجر. به حال خوشش غبطه خوردم و با صدایی که از ته چاه در می آمد، جواب سلامش را دادم اما صدای او همچنان پرانرژی بود. بازم که تو پنچری چی شده؟ دلم نمیخواست جز به جز حرف های مادر را برایش تعریف کنم چیز افتخار آمیزی در آنها وجود نداشت. به علاوه تکرار مکررات بود – اتفاق جدیدی نیفتاده فقط دلم گرفت. خواستم باهات حرف بزنم هر چی به رفتنم نزدیک تر میشم.