رمان باقلوای پر ماجرا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 2611
خلاصه رمان : سنگینی این جعبه ها داشت کلافم میکرد که تق تقی به در زدم و وارد شدم وارد به محوطه تنگ و باریک و تاریک این پولدارا حتی معماری خونه هاشونم فرق داشت که وروديش انقدر عجیب غریب بودا آب دهنم و با سر وصدا قورت دادم و دوباره صاحب خونه رو صدا زدم اما بی فایده بود و در کمال ناباوریم هرچی به جلو قدم برمیداشتم سر و صداهای عجیبی به گوشم میرسید صدای آب نمیدونستم یعنی ممکن بود ورودی خونشون آبشار دریاچه یا رود وجود داشته باشه؟ سرم و به اطراف تکون دادم اصلا خونه ترامپ هم همچین آپشنی نداشت ذهنم همچنان درگیر فکرهای احمقانم بود که یهو مسیر راهرو به ته رسید و روشنایی رو دیدم.
قسمتی از داستان رمان باقلوای پر ماجرا
ماهور خانم با تاخیر اما بالاخره پیاده شد و بعد از دست تکون دادن برای همدیگه ماهور رفت خونه و من راهی خونه امیر علی شدم. عصر که از کافه رفتیم خبری از امیرعلی نبود انگار زودتر از من و البته بدون هیچ اطلاعی رفته بود و من که احتمال میدادم خونه باشه داشتم میرفتم پیشش این پیشنهاد ماهور بود و خودمم همین و میخواستم… میخواستم باهاش حرف بزنم. میخواستم از این حال بیرون بیایم. میخواستم همه چی مثل قبل باشه و اصلا بفهمم چرا از دیشب امیر علی انقدر باهام سرد شده. در جستوجوی خیلی چیزها بودم و با همین فکر مشغولی ها دیگه کم کم داشتم به خونش میرسیدم و هرچی نزدیک تر میشدم اضطراب و استرس تو وجودم بیشتر و بیشتر مرس تو وجودم بیشتر میشد.
اگه همه چیز عین قبل بود عمرا برای دیدنش استرس نداشتم و نهایتا فقط بی تاب بودم. قلبم با شدت تو سینه میکوبید و چشم هام پر نور و پر از برق بود اما حالا اوضاع فرق میکرد… حالا که انگار امیرعلی باهام قهر بود یا شاید هم من ناخواسته باعث ناراحتیش شده بودم و خودم نمیدونستم اوضاع خیلی فرق میکرد که نگرانی و استرس تو وجودم خونه کرده بود! دیگه چیزی تا رسیدن به خونه اش نمونده بود و از همینجا میتونستم ساختمون محل زندگیش و ببینم که چند باری عمیق نفس کشیدم و بالاخره رسیدم با کمی فاصله ماشین و روبه روی ساختمون نگهداشتم و چراغ داخل ماشین و روشن کردم. واسه هزارمین بار خودم و تو آینه نگاه کردم.
کیفم و از روی صندلی عقب برداشتم و دیگه میخواستم پیاده شم که چراغ و بعد هم ماشین و خاموش کردم و اما درست یک لحظه قبل از پیاده شدنم، ماشین امیرعلی يهو يه تصوير غير ممکن جلوی چشم هام نقش بست. یهو کسی رو دیدم که با امیرعلی بودنش. اینجا بودنش محال بود و این نمیتونست واقعیت باشه من داشتم رهارو میدیدم. رها کسی بود که امیرعلی در و براش باز کرد رها کسی بود که از ماشین پیاده شد و حالا روبه روی امیر علی ایستاده بود. مردی که از دیشب حتی حاضر نشده بود کلمه ای باهام حرف بزنه و باعث شده بود فکر کنم کاری کردم که دلخور شده حالا داشت با لبخند به اون دختر نگاه میکرد و من شوکه شده بودم، من هنوز فکر میکردم توهم زدم
و دارم اشتباه میبینیم اما اینطور نبود… چشم بستم و دوباره باز کردم اما این تصویر از جلوی چشم هام پاک نشد. رها همراه امیر علی بود و دیدن این صحنه چقدر برام دردناک بود. احساس میکردم قلبم داره فشرده میشه و کنترلی روی خودم نداشتم. بی اینکه بخوام چشم هام پر شده بود اشک بود که تو چشم هام میجوشید و دیدم و تار کرده بود… دیدن مردی که عاشقش بودم در کنار معشوقه سابقش، در کنار کسی که گفته بود فراموشش کرده و دیگه بهش علاقه ای نداره چیز کمی نبود. انقدر بود که تموم احساسم با خاک یکسان شه که قلبم متلاشی شه و من هنوز نظاره گر امیرعلی و رها بودم.
رمان از پیله تا پرنا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1598
خلاصه رمان : همه پیلهها سرنوشتی چون پروانه ندارند؛ بعضی در دل شرایط دشوار و سختیهای زندگی به جوش و خروش میافتند و در نهایت به زیبایی چون پرنا، ابریشمی زینتی، تبدیل میشوند. اگرچه داستان زاده تخیل نویسنده است، اما پشت هر اتفاق آن، تحقیقات عمیقی انجام شده است تا اطمینان حاصل شود که خوانندگان اطلاعات صحیحی دریافت میکنند. تشابهات اسمی کاملاً اتفاقی هستند.
قسمتی از داستان رمان از پیله تا پرنا
اما این بار انتخابم را کرده بودم نمیخواستم آرزوهایم را با دستان خود به دار بیاویزم و بعد هم بالای سر مزارشان بنشینم و اشک بریزم و بعد از مدتی آرزوهای پوشالی را جایگزین آنها کنم باید آنچه دوست داشتم را به چنگ می آوردم تا بعدها مجبور نباشم به چیزهایی که به دست می آوردم، علاقه ی زوری پیدا کنم میخواستم بروم همه جای دنیا را ببینم علم و تجربه کسب کنم و بعد به کشور عزیزم برگردم و دانشم را صرف کمک به ملت خودم بکنم. البته این روزگار تنگ نظر هیچ چیزی را بدون پرداختن بهای آن به تو نمیبخشد میدانستم که باید از حرف مردم و مخالفت های خانواده پل رقصانی بسازم برای رسیدن به اهدافم زندگی موهبتی بود که فقط یکبار به من اهدا شده بود و دکمهی بازگشت به عقب هم نداشت.
پس بهتر بود خودم به تنهایی برای آن تصمیم میگرفتم تا بتوانم راحت تر عواقبش را هم بپذیرم. آدمی که خودش زمین می خورد کمتر گریه میکند. بدون مخالفت و تندی با ،مادر به بهانه ی تعویض لباس صحنه را ترک کرده و راهی اتاقم شدم برای بار صدم پشت دستم را داغ کردم تا بار دیگر مادرم را برای درد و دل در این مورد انتخاب نکنم از یک مخالف دو آتیشه انتظار نکنم، از یک مخالف دوانی تشویق داشتم! پنجره ی اتاق را باز کرده و لباس های بیرون را از تن کندم و بعد روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شدم از فکر اینکه به زودی این اتاق و بدتر از آن عزیزانم را نخواهم دید، بغض راه نفسم را گرفت مثل تمام این چند وقت گذشته تا حرف و فکر رفتن به میان می آمد، سروکله ی این بغض سمج هم پیدا میشد انگار نافشان را باهم بریده بودند
لب های بیچاره ام دوباره اسیر دندان هایم شد تا مانع باریدن چشمانم شوند. آرزوهای پردردسر چه ها که بر سر من نمی آوردند. دلم حرف زدن میخواست حرف زدن برای کسی که نه قضاوتم کند و نه حتی راه حلی برای مشکلاتم ارائه دهد؛ فقط بشنود و بشنود برای این منظور، دو گزینه بیشتر نداشتم برادرم یاشار یا دوستم مهشید انگار به جای این همه تلاش برای متکی به خود بودن و نداشتن چشم طمع به حمایت دیگری آب در هاون کوبیده بودم وگرنه چرا باید وقتی مادر این چنین پشت آرزوهایم را خالی میکرد تا این حد دلگیر و آشفته میشدم؟ حالا که از یک همخون رنجیده بودم شاید شفقت همخون دیگری می توانی تیایه تی برداشته و شماره ی یاشار را گرفتم بلافاصله رد تماس داد. حتما در مطب بود
و در حال ویزیت بیمار برای اینکه یک نگرانی بیجهت و بی مورد به دغدغه هایش اضافه نکرده باشم و در زمان اوج کارش مجبور نشود خودش با من تماس بگیرد برایش پیام فرستادم « سلام داداش کار خاصی نداشتم. شب اومدی خونه میبینمت. گزینه ی بعدی مهشید بود. با همان بوق اول، صدای سرحالش در گوشی پیچد – سلام خانم مهاجر. به حال خوشش غبطه خوردم و با صدایی که از ته چاه در می آمد، جواب سلامش را دادم اما صدای او همچنان پرانرژی بود. بازم که تو پنچری چی شده؟ دلم نمیخواست جز به جز حرف های مادر را برایش تعریف کنم چیز افتخار آمیزی در آنها وجود نداشت. به علاوه تکرار مکررات بود – اتفاق جدیدی نیفتاده فقط دلم گرفت. خواستم باهات حرف بزنم هر چی به رفتنم نزدیک تر میشم.
رمان راز دلبند نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1101
خلاصه رمان : رایحه دختری است که در خانوادهای سختگیر بزرگ شده و رابطه خوبی با پدر و برادرش ندارد. او در دانشگاه رشته طراحی میخواند و به دلیل استعدادش از طرف استادان مورد تشویق قرار میگیرد. در همین دانشگاه، پسری به نام پیمان حضور دارد که رایحه به شدت به او علاقهمند میشود و به صورت مخفیانه با او وارد رابطهای میشود. اما زمانی که دیگران از رابطه آنها مطلع میشوند، رایحه پی میبرد که پیمان با نیت انتقام به او نزدیک شده است، و دلیل این انتقام موضوعی است که در ادامه داستان آشکار خواهد شد.
قسمتی از داستان رمان راز دلبند
جوابی ندادم و حس میکردم اگر حرفی بزنم، باز بغض میکنم. با اینحال سینی چای را برداشتم و به خانه برگشتم. نمیخواستم باز چشمان اشکی ام را ببیند و نمیخواستم انقدر بدبخت بیچاره به نظر بیایم. اگرچه… از سر و رویم نمیبارید؟! سینی را روی سینک گذاشتم و به سرویس رفتم. آنقدر صورتم را با آب یخ شستم، تا آثار ضعف و گریه از صورتم پاک شود. من قوی تر از آن بودم که بی خانوادگی من را بشکند! لوسیونی که با سلیقه ی خودش برایم خریده بود را برداشتم. عطر یاسش را بو کشیدم. چقدر دوستش داشتم. من نیاز داشتم یکی برایم ارزش قائل شود و چیزهای دوست داشتنی بخرد؟ اینطوری ضعیف به نظر نمی آمدم؟ لوسیون را به آرامی به شکمم کشیدم. مخصوص پوست شکمم بود که ترک نخورد…
و من اگر کسی که به فکر پوست شکمم بود را دوست میداشتم، گناه بود؟ روی تختی که برایم خریده بود دراز کشیدم و پتوی سبک را تا زیر سینه هایم بالا کشیدم. به دیوار روبه رو خیره ماندم. حسهایم باهم در جنگ بودند و من بین هزاران حس گیر افتاده بودم. احساس سبکی میکردم… احساس شرم میکردم… احساس حقارت میکردم… احساس تنهایی… بی کسی… بی ارزش بودن… ضعیف بودن… احساس راحتی… ناراحتی… بغض… آرامش… احساس مهم بودن برای کسی… بی اهمیت بودن برای کل دنیا! چشمانم روی هم افتاد. احساس نیاز به بودنش… احساس خجالت از بودنش… احساس کمبود… یک دنیا کمبود… احساس خستگی و ناتوانی و ترس و… دقیقه ها گذشت تا حضورش را در اتاقم حس کردم.
حتی برای این حس هم درد میکشیدم. آن طرف تخت پایین آمد و فهمیدم که روی تخت نشست. چانه ام جمع شد. قلبم تمام حسها را پس زد و حالا فقط میخواست که او باشد و بس! دستش روی صورتم آمد و آرام موهایم را از صورتم کنار زد. و همانطور موهایم را نوازش کرد و دم گوشم پچ پچ کرد: -من اینجام… من پیشتم رایحه ی بهشتی… راحت بخواب. هیچ نگفتم و همین بودنش برایم یک دنیا بس بود. فقط همینطور پیشم میماند! و نوازشش آنقدر برای روح خسته و بیتابم آرامش بخش بود که تمام فکرها از سرم پر بکشد و دلم آرام بگیرد. این نوازش ها و این بودنش خلسه آور بود… و چقدر ازش ممنون بودم که دریغ نمیکرد… تا جایی که میان نوازش هایش به خواب رفتم. وقتی به خود می آمدم، میدیدم که غرق فکر شده ام.
در اکثر مواقع خودم را غرق در فکر و خیال پیدا میکردم. این اواخر فکرها بیشتر شده بود و هرچه میگذشت، بیشتر هم میشد. از یک طرف گذشته، از طرفی حال و زندگی عجیب فعلی، و از طر دیگر آینده! و هرکدام از اینها میتوانست ساعت ها فکرم را درگیر کند و روانم را به کل به هم بریزد. گذشته رها نمیشد. لعنتی با هر تلنگری خودنمایی میکرد. از هر سوراخی سرک میکشید و دست میگذاشت روی آرامشم! به تک تکشان که فکر میکردم، ته دلم دوست داشتم ازشان خبری بگیرم. چرا؟! چرا باید پیگیر خانواده ای باشم که بیش از یک سال من را دور انداختند و هیچ خبری از من نگرفتند؟!! اما خب… راحله که نمیخواست! الان راحله چه کار میکرد؟ امیرحافظ عزیزم… چقدر دلم برایش پر میکشید.